هرمز نو

دلمشغولی های یک جنوبی

هرمز نو

دلمشغولی های یک جنوبی

صبح

 

صبح شفق کـــه دســت سوز آسمـــون        

خورشیدی وا مهمـــونی کــه تو خونمون 

  

صدای ذکــر بپ گپو، نمــاز صبح مم گپو                        

و دس نماز بی ریا با هــو سرد لــو جـــو

 

غب غب آتش تنور، گفه و هارد و نون بنی

کودن وکدلی شه رو بر ، سفره گرم رغ بنی

 

جهله خو بار شونه زنون به سر چاه مهربن

لیسی وبرکه وشمط، کلمت جهله رو سرن

 

فغون بوشه همه جا ، ظهر که ابوده به خدا

بـــرنج سیکــــه یا کاتغ مـــوی یا متوتا  

 

معنی بعضی از لغات واصطلاحات:

بپ گپو و مم گپو: پدر بزرگ ومادر بزرگ / دس نماز : وضو / لو : کنار

غب غب : صدای آتش/ گفه : ظرف نگهداری نان/ نون بنی: وسیله ای

 که با آن خمیر را به تنور یا تاوه برای پختن می زنند/ کودن: جای ذغال

 جای گذاشتن دیگ یا تاوه /کدلی : کتری / رغ بنی : صبحانه / لیسی :

روسری زنانه / برکه : رو بند / شمط : روسری بندری/ کلمت :یک پارجه

حلقه شده که زنان در موقع حمل جهله آن را روی سر خود می گذارند

برنج سیکه : برنج سفید/ کاتغ: خورش/موی : ماهی/ متوتا: غذای محلی

 

شعر میناب:فرازها و فرودها

       با تلاش شاعره خوش ذوق بندر عباسی –محبوبه اسماعیلی - صفحه ادبی هفته نامه گامرون به شعربچه های میناب اختصاص داشت وشعر تعدادی از شاعران امروز میناب در این صفحه به چاپ رسیده بود.  با پیشنهاد خانم اسماعیلی قرار شد نقدی برای این شعر ها داشته باشم .به همین منظور ،مرور دوباره شعرها را از سر گذراندم وصحبتی نیز با شاعران این صفحه ، اما آنچه حاصل شد بیشتر تاملی بر شعر امروز میناب است تا نقد شاعران  این صفحه ادبی .

      بی گمان شعر امروز میناب ،حال وهوای امروز خود را مرهون حرکت سازنده ومنجسم  جوانا نش در سال  1369است سالی که در باور بسیاری  از هنرمندان مینابی ،نقطه عطفی در تاریخچه شعر این شهرستان بود  این حرکت اگرجه با حضور تعدادی از جوانان خوش ذوق مینابی وتعدادی از پیشکسوتان هنر وادبیات این شهر آغاز شد اما درادامه راه توانست جمع  بسیاری ازجوانان علاقه مند به شعر وشاعری رابه جمع خود اضافه کند: سیده زهرا حسینی نزاد ،مجید رهپرور ، مرضیه ترکمانی ،بلقیس بهزادی،سید احمد بنادری از جمله چهره هایی بودند که در آن سالها خوش درخشیدند در ادامه نسل دیگری هم به این جمع اضافه شد که درواقع حاصل تلاش بچه های نسل اول بودند: ابراهیم آرمات، یعقوب سهوزاده، کبری فدوی، غلام امینی ، از فعالان نسل دوم شاعران میناب بعد از آن سالها بودند.

               

     اما حکایت امروز شعر میناب حکایت دیگری است به باور خیلی از فعالان این عرصه ،بعد از تحولاتی که در انجمن شعر وادب در سال 1382 انجام گرفت . گستره شعر این خطه هنوز نتوانسته است توان گذ شته خویش را بازیابد . با وجود اینکه نسبت  به سالهای  پیش ،به ظاهر تعداد جلسات شعر خوانی بیشتر شده است اما اندک اختلافات درونی ،نداشتن  استراتژی خاص وفقدان یکنقد سازنده نتوانسته است این جلسات را پر رونق کند شعر شاعران این روزهای میناب تامل برانگیزاست تعداد زیادی از شاعران گروه اول میناب  متاسفانه گوشه عزلت گرفته اند واز شاعران گروه دوم نیز  تنها ابراهیم آرمات وتا حدودی کبری فدوی درعرصه باقی مانده اند اما تعدادی نیز از جوانانی هستند که در واقع در این سالهای اخیر به جمع شعر میناب اضافه شده اند والبته بیشتر شان از بازماند گان سال 1382هستند این جوانان برای تثبیت خود تلاش وافری می کنند اما آنچه امروز شاهد آن هستیم فضا های یکسان شعری ،تکرارویکنواختی ، تاثیر پذیرهای طولانی مدت که بر شعر امروز میناب سایه افکنده است .

     ضرورت یک حرکت نو ، خواسته شعر امروز میناب است حرکتی که می تواند این رخوت ویکنواختی رااز میان بر دارد وروحی تازه در این کالبد بدمد امید است  با حضور  چهره ها یی جوان وبا انگیزه  هر چه زودتر شاهد شکوفایی وبالندگی شعر میناب  باشیم .

توقف مرگ در خانه ما

توقف مرگ در خانه ما

روز یکشنبه (شانزدهم تیر ماه) آن تلفن لعنتی زنگ مرگ را به صدا در آورد نفهمیدم چگونه به بیمارستان رسیدم اما هر چه بود دیر رسیدم داشتم در اتاق تزریقان ارژانس میناب سراغش را می گرفتم آدرسش را در سرد خانه دادند

آری «یعقوب» عزیز تنها ۲۵ بهار یا زمستان یا پاییز را پشت سر نهاده بود یک سال و نیم از ازدواجش می گذاشت و این روزها منتظر تولد نوزادش بود اما دست بی رحم حوادث او را به کام مرگ کشانید و تمام امیدش در زیر تلی از خاک مدفون شد.

«یعقوب» عزیز کوچکترین برادرم بود آرام و صبور سر به زیر ...خانه دلها را رنگ می کرد گاه گاهی قفسی می ساخت تا به آواز قناری که در آن زندانی است دل تنهایی تان تازه شود

صبح روز یکشنبه با موتور سیکلتش از جاده تیاب که سالهاست بوی مرگ گرفته است می گذرد او دارد به استقبال مرگ می رود خانمش را کنار جاده می گذارد گوشی موبایلش را به او می دهد به او می سپارد تا با ماشین بیاید مبادا مسافر در راهشان گزندی ببیند به او سفارش می کند که تو زودتر می رسی و حتمن به گوشی تلفنت زنگ می زنم و البته امروز یازده روز است که او منتظر تماس «یعقوب» است اما بی گمان در زیر خروارها خاک بهشت زهرای میناب آنتنی وجود ندارد.

این روزها بیش از آنکه به «یعقوب» عزیز فکر کنم به راننده بی رحمی فکر می کنم که با سرعت بیش از ۱۵۰کیلومتر سبقت می گیرد و «یعقوب» را با تمام آرزوهایش زیر می گیرد راستی او از چه سبقت گرفته است از مرگ؟ از زندگی؟ از آرزوهای بلند «یعقوب»؟ از چه؟؟؟؟؟

نمی توانم به کودک در راهی فکر نکنم که نیامده مصیبت در انتظارش نشسته است یک عمر طعم تلخ یتیمی و هزاران درد و داغی که تنها خودش خواهد دانست و بس..

این روزها خانه ما عجیب روزگاری دارد به این اتاق می روم چهره شکسته مادرم را می بینم که هزار بار در خود شکسته تر شده است چشمه اشکش تمامی ندارد به آن اتاق می روم همسر داغ دیده اش را می بینم که خانه امید و آرزوهایش به یکباره ویران شده از اتاق بیرون می زنم چشمم به وسایل کودک به دنیا نیامده می افتد که با هزار امید و آرزو هر کدامش را فراهم کرده اند به حیاط می روم هر گوشه آن سراغی از هزار خاطره دارد از خانه بیرون می زنم به کوچه می رسم به یاد آخرین دیدار که چگونه همراهی و مشایعتم می کرد به شهر می روم در هر اتومبیلی گویی آن راننده را می بینم که چگونه آزادانه روزگار می گذراند بی هیچ دغدغه ای...