X
تبلیغات
رایتل
هرمز نو
 
 
 
پرنده بود هنوز...
]

روی شیروانی بیمارستان

لابلای آن همه صدای زنگ زده

لانه ی وارونه اش تاب می خورد

*****

باید از همین در می گذشت

باید از میان همین نرده ها

دو بال کوچکش را عبور می داد

پرنده بود هنوز

وقتی میان چرخ و صدا و آهن له شده بود

پرنده بود هنوز...  

(1)

امروز مراسم هفت فریده جعفری است.زنی که مرگش میناب و حتی شهرهای اطراف را در شوکی درد آور فرو برد ، تراژدی غم انگیزی که بی گمان به این زودی از اذهان محو نمی شود. تنها هفت روز گذشته است، هفت روز عداب آور، دیدن کودکی که آغوش پر مهر مادرش را می جویدو شنیدن گریه هایی که دست نوازشی برای التیامش نیست، فقط هفت روز گذشته است و روزهای نیامده بسیاری در راه است برای بی مادری...برای تنهایی...برای...

(2)

شنیدن دروغ همواره سخت است حرص آدم را در می آورد در این چند روز برای توجیه مرگ فریده جعفری چقدر دروغ شنیدیم به گمان شما مسولینی که برای توجیه کم کاری های خود به هر وسیله ای متوسل می شوند چه اندازه می توانند صادق باشند.آقایانی که دیوار حاشایتان همواره بلند است لااقل با خودتان صادق باشید.پای مرگ یک مادر در میان است مادری که بر اثر سهل انگاری های پیش آمده مرگ را ارزانی اش کرده اید. صداقت کالای بدی نیست ...با مردم صادق باشید.

(3)

صدای لرزان و گریه های بی امان دوست خوبم موسی جعفری را از پشت تلفن هیچگاه از یاد نمی برم موسی ناله می کرد، موسی ضجه می زد و از مرگ مظلومانه خواهر جوانش می گفت ازکودک بی مادرش از...موسی باید بنالد ، موسی باید بگرید...موسی می گفت تا برای خواهرش شعری بسرایم...اما کدام شعر؟ مرگ او و مظلومیتش رساترین شعر بود برای وجدانهای بیداری که حقیقت را رسد می کنند

(4)

ارزش جان آدمیزاد چقدر است ؟ما برای کرامت انسانها چه بهایی را در نظر گرفته ایم؟ این ها از آن دست پرسش هایی است که در این شهر(میناب) همواره دهان به دهان می چرخد اما برای یافتن پاسخ آنها در روشنایی روز نیز باید با چراغ آمد.مرگ فریده جعفری بی گمان اولین مرگ از اینگونه نبوده و دردآور اینکه آخرین نیز نخواهد بود این شهر سالهاست به این آلام تن داده است هرمسوولی از راه آمده در خورجین خود نسخه ای دارد که بیش از آنکه نسخه درمان باشد مسکنی بیش نیست.


»

تاریخ : پنج‌شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1389
برای فرماندار جدید میناب
]

آقای فرماندارسلام...      

ناگهان چه زود

                      دیر می شود...

                                                 « قیصر امین پور»

آقای فرماندار سلام ...

می دانم برای اینکه به واژه خداحافظی برسیم راه چندان درازی نیست ،فرصت ها همیشه اندک اند. زمان گاهی آنچنان برق آسا از کنارمان می گذارند که رفتنش را احساس نمی کنیم . امروز برای واژه سلام خدمتتان رسیده ام می خواهم آن رادر جعبه ای با کرنومتر روشن کنارت بگذارم . به حرکت زمان سنج خوب نگاه کنیدو ببینید که باچه سرعت سرسامی درحال حرکت است.

آقای فرماندارسلام ...،از شهری پرت شده در انتهای تاریخ دارم با شما حرف می زنم .این شهر حرف های نگشوده بسیار دارد.تنها خیابان وچشم انداز شهری اش سالهاست رنگ تکرار به خود گرفته است .، سالهاست برپیشانی تبدارش دستمالی خیس می گذارند تا التیام دردهایش باشد اما از درمان خبری نیست،رنگ سرخی گونه هایش نشان از نشاط با خود ندارد بلکه ردی از سیلی خود خواسته برای سرخ ماندنش در گذر روزگار است. 

عکس از تورج مختاری نیا 

آقای فرماندار سلام ... دارد زود دیر می شود داشتم از خیابان شهر می گذشتم ازدحام جوانان سرگردانش دلم رابه درد آورد.آنها در چشم انداز آینده شان چه چیز را جستجومی کنند؟ به په چیز دلخوش هستند؟ آیا نشانی از امید در نی نی چشمانشان سوسو می زند؟جوانانی که با فقر ورویای اشتغال آینده رادر تلی از خاکستر به نظاره نشسته اند . در پیشانی بلند هر کدامشان حتی یک ستاره هم یافت نمی شود.از خانه با تنی خسته وروحی آزرده خارج می شوندوبا فکری آشفته ودلی دردمند باز می گردند.

اقای فرماندار سلام ... سرعت ثانیه شمار این کرنومتر عجیب است ،انگار داردخیلی خیلی دیر می شود... به درختان نخل نگاه می کنم وبه سایه های بلندشان که سایه های بی آزاری در جوارشان لمیده اند . آقای فرماندار این سایه های بی آزار قرار بود شکل وارونه این شهر را سامانی ببخشند. چشمان بسیاری در این شهر به قدم ونگاه آنها خیره بود. اکنون خارج از هر هیاهویی در جوار سایه دلپذیر نخل وباد خنک کولرهای گازی آرام نشسته اند وصندلی مدیریت شان را به دنبال گردش سایه با خود به سایه ای آن سوتر می برند.

اقای فرماندار سلام ... فرصت پاسخم را دارید یا نه؟ دارد خیلی زود دیر می شود.اینجا کوچه های مرکزی شهر است اشتباه نکرده اید راه آمده را درست آمده اید.تاریخ در جای خود قرار دارد. امروزپنجشنبه بیست وهفتم خرداد هشتادونه است.(تاریخ معارفه ی فرماندار )شما به ماقبل تاریخ نیامده اید در این کوچه ها واین خانه ها آدم های امروزی اند.لحظه ای صبر کنید سرفه کنم این گرد وخاک سرگردان در هوارا ببلعم ریه ام را مملو از گردوغبار کنم ... داشتم این قصه را می گفتم اینجا خانه من است این کودک من است وقتی سهمیه گرد وخاکش را قورت داد سلامت می کند . . . آقا سلام . . .  اقا سرفه . . .

سلام آقای فرماندار سلام . . . بوی مشمئز کننده نگاه جناحی را احساس نمی کنید؟ پنجره را اگر باز کنید می شود آن را احساس کرد.رد این بورا تا همین حوالی ها زده اند .

هوا آنقدر سنگین شده است که به سختی می توان نفس کشید. داشتم از این خیابان می گذشتم نفسم بند آمد سینه ام به خس خس افتاد نفسم به شماره ... به سختی خودم را به سایه درخت خرما رساندم . عجب سایه دلپذیری دارد عجب هوای خنکی دارداین کولر گازی . . . آقا لطفا درب اتاق مدیریت را ببندید ، داریم حرف می زنیم ،داریم جدل می کنیم ، داریم شور می کنیم . عجب هوای این حوالی گرم است ، سنگین است .

آقای فرماندار دارم برای خداحافظی سلام می کنم . دارد دیر می شود لبهای رودخانه ترک برداشته، جاروی جادوگر روی شانه هایمان شلاق می زند، طعم گس لیمو ذائقه مان را زهر مار می کند ، دلم برای باغ های تشنه می سوزد .

آقای فرماندار دارد دیر می شود دارد زود دیر می شود.

سلام یعنی خداحافظ


»

تاریخ : سه‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1389
2
 
 

انجمن ادبی